| |
| شنبه 6 بهمن 1386 |
| سلام دوباره |
یه ساله که نیومدم ببینم که کی میاد، کی میره!؟
واقعاً ، ببینینو عبرت بگیرین!!!
بعد میگن برو ازدواج کن، ...
۲۷ دی ۸۵ کجا، ۶ بهمن ۸۶ کجا!
ولی میام، قول میدم. (حالا انگار خیلی مهمه!)
فعلاً بای.
|
|
| |
| چهارشنبه 27 دی 1385 |
|
همگی با هم سوار سورتمه شدیم. داریم سورتمه سواری می کنیم. اشکالی هم نداره.
اشکال اینجاست که سرعت سورتمه هه که هی تند و تندتر میشه، از لذت و هیجان اولیه کم کم ، کم میشه،
هیجان از حد طبیعیش می زنه بالا و به جاش ترس، بعدش هم وحشت میاد.
اگه بتونی جلوش رو بگیری که دیگه بهت آدم نمیگن. میگن ساحره، پیغمبر.... یا یه چیزی تو این مایه ها.
ما بیچاره ها باید از اول سورتمه سواری تا آخرش ماهیتمون رو حفظ کنیم.
نزهت!؟ |
|
| |
| یکشنبه 26 آذر 1385 |
|
.
.
.
تا حالا با چشم باز عطسه کردی؟!
شوخی نمی کنم٬
فکر می کنی بشه؟!
امتحان کن خیلی باحاله!!!
.
.
.

|
|
| |
| یکشنبه 12 آذر 1385 |
|
می خوام به اندازه ای کار کنم که آرامشم از بین نره.
«دوست ندارم وقتی مردم پولدارترین مردهُ قبرستون باشم»
Alefi |
|
| |
| دوشنبه 11 اردیبهشت 1385 |
|
دختر کشتزار خوشه می چیند
سربازی در راه اورا می بیند
دریغا مجالی ، دریغا مجالی
سربازی در راه، تفنگی در دست
تخته ای کودن، آهنگی سرمست
دریغا نهالی ، دریغا نهالی
کسی نپرسید، سرباز جوان
می خواهی برو، می خواهی بمان؟
دریغا سوالی، دریغا سوالی
دختر کشتزار خوشه می چیند
ردی از سرباز کس نمی بیند
دریغا غباری، دریغا غباری
|
|
| |
| شنبه 12 فروردین 1385 |
|
امروزم را چه ها کردم:
ابرها را از فراز خانه ام راندم
آسمانم را اتو کردم
رخت چرک روزهای رفته را کندم
خاطراتم را رفو کردم
چشم و ابرو ، بینی و لبها ، می خواندند
دستهایم را صدا کردم
خیابانها ، رودهای فراخوان بود
کفشهایم را به پا کردم
و، لکی روی دیوارِ عبورم بود
"ها" کردم.
"چند تارِ مو" |
|
| |
| سه شنبه 15 آذر 1384 |
|
تو اگر می دانستی
که چه زجری دارد
خنجر از دست عزیزان خوردن
از من خسته نمی پرسیدی
آه ای مرد چرا تنهایی؟! |
|
| |
| دوشنبه 9 آبان 1384 |
|
|
اولین بار که قلبت شروع به تپیدن کرد چه احساسی داشتی؟ اولین بار که شکست خوردی ؟ اولین بار که زیر بارون راه رفتی؟ اولین بار که بخشیدیش؟ بازم میبخشی؟ میتونی نبخشی؟ خسته شدی تا حالا ؟ مجبور شدی تو سربالایی بدوئی؟ از خودت بدت اومده؟ جلوی باد دستاتو باز نگه داشتی مثل پرنده ها؟
.......
احساس کردی یکی از اون 52 برگ ورق هستی ؟ خالت چیه؟ کی تو رو بور زده؟ کِی رو میای؟ از عروسک خیمه شب بازی خوشت میاد؟ یا از بنداش؟ خودت بند داری؟ بنداتو دوست داری پاره کنی؟
هی لعنتی بندام به هم گره خورده...
با تشکر از علی |
|
| |
| سه شنبه 5 مهر 1384 |
|
. . . چیزی مرا به قسمت ِ بودن نمی برد از واژه دو وجهی تکرار خسته ام من بی رمق ترین نفس ِ این حوالیم از بودن ِ مکرر ِ بر دار خسته ام من با عبور ثانیه ها خرد می شوم از حمل این جنازه هوشیار خسته ام. سربازهای جمعه . . . |
|
| |
| شنبه 29 مرداد 1384 |
|
 عکس از: امیر صادقی
من از نهایت شب حرف می زنم من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف می زنم.
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم. |
|